خیلی در بند گذشته باشی مثل خر در آینده مانده ای
دیروز یک فیلم خوب وسط درس خواندن دیدم .. مرد را به خاطر شرایط سازمان از کار اخراج کردند و بنده خدا مجبور شد برای خرج و مخارج زندگی مسیر تازه ای را برود .. آخر پیری افتاد داخل دارو دسته جوانهای بیخیال که حس و حالشان برای زندگی بود
انگار تازه فهمیده باشد که آینده ای که به گدشته پیوند کرده بود سراب مسخره ای ساخته و پرداخته ذهن خودش بود
داریوش امسال دخترش را آورد بود کوه !! همه ظرافتهای دخترانه میان یک مشت مردهای زمخت ! حواسش حتی به خمیر دندان بچه گانه اش بود و تذکر داد که عمو این خمیر دندان برای بچه هاست !
حس و حال زندگی اینهایی نیست که در قید و بند ماست .. بیرون از اینجاست
جایی میان خود زندگی ! کنار آدمهای جور واجور ! حس و حال تازگی و هوای دم صبح که بکشی میان ششهایت
زندگی میان خنده جوانک موبوری است که پدر و مادر طلبه اش اینجا !! در شهر قم ! و در غربت همدیر را پیدا کرده اند و جوانک حاصل این ازدواج، روی بازوهایش خال کوبی رنگی دارد با عشق به خمینی
میگوید تو خوب حرف میزنی ...
ستاره ها را نشانش میدهم ! میگویم آن یکی ساره قطبی است .. نجم القطبی .. هذا دب الاکبر ..بشکل الملعقه کبیر ... من الانتها الملعقه الی النجم القطبی بالمسافه او فاصله یعنی مسافه خمس تکرار .. والنجم القطبی یعنی شمال ...مفهوم
میخندد و میگوید مفهوم !!
شهاب سوزان خودش را به زمین میکشد و کنار انگشت سبابه من تمام میشود
جوانک کله چاپه نمیخورد ... نگاه میکند که ما با چه حرصی میخوریم !! میگویم: واحد کاس اهوه لازم . معلوم ؟؟
میخندد
....................
برچسب: زندگی,
نویسنده: بردیا قاسمی