آنوقتها مثل الان نبود!! برای اینکه حقی ضایع نشود بیشتر مواظب بودند !
میخواستند یک نفر دانش آموز را بفرستند زیارت حرم حضرت زینب (س)
اساس انتخاب آنها مسابقات قرآن بود ! ولی مدیر و معاون برای اینکه باز هم حقی نکشند آمدند و نفر اول آزمون معارف و قرآن را باهم به انتخاب گذاشتند
من نفر اول قران مدرسه بودم !خوب یادم هست ! مادرم را خواستند برای قرعه کشی ! من بودم ومرادی که بعدها شد مهندس مکانیک و من دیگر ندیدمش ! قرعه به نام او افتاد ! دوباره هم قرعه انداختند وباز هم همین شد !
از مادرم پرسیدند میخواهید دوباره قرعه بیاندازیم ؟ مادرم گفت نه قسمت نبوده ! خودم هم همین را خواستم
آمدم سر کلاس و وسط درس بی هوا زدم زیر گریه !!
های های که چرا قسمت من نشد! مرادی دلش سوخت و گفت من نمیروم تو برو !
نخواستم ! گریه از اقبالم بود شاید! نه از قرعه نام
او رفت زیارت ! کتابی داشتم از زندگی بانوی صبر ! برای خودم قسمت اول داستان و خواب حضرت شیرین بود !! هنوز هم به خاطر دارم
کتابی با جلدی زرد رنگ و تصویر ضریح حضرت ! به او دادم که استفاده کند
مرادی بازگشت و از سفر با هواپیما گفت ! یک هدیه هم نیاورد
هنوز به خاطر دارم
ولی عجب قرعه ای خوردم !! السلام علی الجبل الصبر
برچسب:
نویسنده: بردیا قاسمی