خودش بود
دیشب تا صبح می آمد و میرفت
هربار که چشمهایم را باز میکردم فضای نیمه تاریک اتاق بود و بدون او
بعد از نماز صبح که ادامه خواب را کنار سجاده رفتم باز او بود که آمد ! با همان لبخند همیشگی
مرتب عکس میگرفتم ! در خاطرم مانده بود که همه میپرسند با او در جایی بوده ای ؟ و من مثل همیشه باید پاسخ بدهم که نه ! هر بار من رسیدم او رفته بود یا وقتی من رفتم او آمده بود ! راستش را بخواهید اصلا برایم مهم نبود او باشد یا نباشد ! من برای او نرفته بودم ولی الان میخواستم در عکسها کنارش باشم ! نه به خاطر آنکه دیگران ببینند ! در خواب اینگونه بود که میخواستم فقط در کنارش باشم ! به خاطرم نگذشت که دلیل دیگری دارد
پیرمرد همراهش گفت : جمعیت را ببین ! فکر میکنی اینها چند نفر هستند ؟
همه به عشق صحبتهای حاجی آمده بودند !
گفتم : دو سه هزار ! نه بیشتر بودند دنباله جمعیت را ندیده بودم گفتم شاید ده پانزده هزار !!
برایش یک پشتی گذاشتم و دوباره درخواستم را گفتم
میگفت: دیگر برای چه باید بروی ؟
اصل مطلب را که گفتم خندید !
گفت : مگر امکان دارد؟ ناشیانه گفتم نصف هزینه را خودم میدهم ! باز خندید !
خراب کرده بودم ! چه حرفی زدم ! شاید ته ذهنم بود که به اموالهم و انفسهم ....
گفتم : حاجی وقتی از مقابل به خودم نکاه میکنم مرد جا افتاده مسنی است که درخواست جوانان را دارد ! باور کن من جوانم ! ریش و موی من را که دارد به سپیدی میزند را نبین ! من کلی تجربه به دست آورده ام من میتوانم مفید باشم ! من زبانشان را میفهمم میتوانم خیلی کمک کنم ! این فرصت سوزی نیست که مثل من که میتواند بیشتر کمک کند اینجا بماند ! من ! من ! من ! من ....
ولی همه اش او بود ! او بود و او بود و او بود و او ....
فقط میخندید
بعد از نماز صبح دوباره آمد ! منتظرش نبودم ! حسن هم بود ، دوباره از او همانها را خواستم
برگه ای خواست و نوشت ! مثل همن برگه های کوچک بدون شماره و سربرگ و تاریخ ی
یادم از نوشته ابو باقر آمد برای یک نفر که ذیل درخواستی که من به نامش نوشتم دستور داد و امضا کرد ! ابو باقر
مثل زمان نبرد عراق
نوشت و امضا کردد ! یادم نیست چه دستور داده بود ! هر چه بود من را قانع نکرد
به او گفتم من هنوز 15 سال میتوانم رسمی بیایم پیش شما
یادم نیست چه نوشته بود
اما میخندید و مثل همیشه بچه های کوچکتر دوره اش کرده بودند برای عکس گرفتن
به نظرم دردی پنهان در ستون فقراتش داشت ! مثل ابو باقر
برایش یک پشتی کوچک گذاشتم اتاق مثل خانه شهید خبرگی بود
پهلوی راستش بود به گمانم که دردی پنهان داشت و میشد ذره ای اخم هنگام نشستن را در چهره اش دید !!
میخندید !
یک لحظه هم در قیافه اش غم نبود
خدایا ما را ببر !
بمانیم باخته ایم .....
برچسب:
نویسنده: بردیا قاسمی