
میانه بازار شلوغ بعد از بیدار شدن اهالی وقت نوشیدن قهوه صبحگاهی صدایی از جنس نسیم میخواند .... تو را دوست دارم با زمستان با سرما تو را دوست دارم در تابستان وقتی پیاده رو و خیابان از باران لبریز میشود تو را دوست دارم غریبه ای پیام تو را به من داد کل...
ادامه مطلب
در آتشم در آتشم یارا به او گفتم: میتوانی به او گفتم : خیلی نامردی ! تو آنجا من اینجا به او گفتم : میتوانی ! ولی نمیخواهی به او گفتم : نشدن نداریم به او گفتم : آنچه هست که قبلا هم بود ......... به او گفتم : پس چه میگویند اینها میگویند : میتوانی...
ادامه مطلب