بعد از بیدار شدن اهالی
وقت نوشیدن قهوه صبحگاهی
صدایی از جنس نسیم
میخواند
....
تو را دوست دارم با زمستان
با سرما
تو را دوست دارم در تابستان
وقتی پیاده رو و خیابان از باران لبریز میشود
تو را دوست دارم
غریبه ای پیام تو را به من داد
کلماتش در زمستان محو شد
تو را دوست دارم
..........
احمد ! پسر امام جماعت مسجد کنار خیابان
مهربان است
با چشمهایی به رنگ آسمان دیارش
قهوه تعارف میکند
و تلفظ اشعاری که فیروز میخواند را به درستی به من یاد میدهد
برچسب: تابستان,
نویسنده: بردیا قاسمی