
شب شعر بودجوانها خیلی بهتر از پیرمردها بودنددکتر خیلی حرف زدتا توانست از خودش تعریف کرد!!به اسم سلامتیجوانی که شعر بیخودی اش را خواند! جلو من نشسته بودزبان تلخش کام آدم را زهر مار میکردپیرمرد شاعر را مسخره میکرد ! آن هم در برابر عذار خواهی از ندانستن شعر !!حتما مبتلا میشود ! آن کسی را که مسخره میکرد روزی جوان شاعری بوده!!نبوده؟؟جوان محجوب سر به زیر عجب هنرمن...
ادامه مطلب
فقط چشمهایش مثل آنوقتها بودانتطاری با عینک دوددی که به خاطر عمل آب مروارید به چشمهایش زده بود ! آمدنش را اعلام کرد و او نشست کنار جمعیت!شاعر ابرکوهی ساده میخواند و روان ، خیلی در بند قاعده نبود ولی به دل مینشستاول مادر وآخر دلبر و میانه اینها خواهر و برادر و معلم!مجری توانا بود در شعراز همه تعریف کرد و از هرکسی هم به فراخور ظرفیتش انتقادی کرد!جوان خوش صدا با آن صورت جدی ! رفت و زیبا و غمگین خواندبلند شدم که بروم او هم بلند شد!از دم در همراهیش کردمبا پسرش آمده بود که مثل جوانیهای خودش نبودمرا هم یادش نبود !کلاس حسین بخشنده بود یک عده بچه مثبت اهل ورزش!آن هم کیوکوشین !!طلبه و دانشجو و بچه مدرسه ای که بیشتر از ورزش به خاطر خود حسین می آمدند آنجا !آن وقتها او یک رده از من جلو تر بود، جوانت...
ادامه مطلب