انتطاری با عینک دوددی که به خاطر عمل آب مروارید به چشمهایش زده بود ! آمدنش را اعلام کرد و او نشست کنار جمعیت!
شاعر ابرکوهی ساده میخواند و روان ، خیلی در بند قاعده نبود ولی به دل مینشست
اول مادر وآخر دلبر و میانه اینها خواهر و برادر و معلم!
مجری توانا بود در شعر
از همه تعریف کرد و از هرکسی هم به فراخور ظرفیتش انتقادی کرد!
جوان خوش صدا با آن صورت جدی ! رفت و زیبا و غمگین خواند
بلند شدم که بروم او هم بلند شد!
از دم در همراهیش کردم
با پسرش آمده بود که مثل جوانیهای خودش نبود
مرا هم یادش نبود !
کلاس حسین بخشنده بود یک عده بچه مثبت اهل ورزش!آن هم کیوکوشین !!
طلبه و دانشجو و بچه مدرسه ای که بیشتر از ورزش به خاطر خود حسین می آمدند آنجا !
آن وقتها او یک رده از من جلو تر بود، جوانتر و محکمتر
احوال محسن را پرسیدم .....
نزدیک بود محسن ! دوشکا را برگرداند سمت گردان و همه را بفرستد آن دنیا
چه میشد ولی !! آن همه شهید مانور که خدا به خیر کرد !!
از او خواستم به برادرش سلام برساند ..................
برچسب:
نویسنده: بردیا قاسمی