خرید بک لینک
فقط چشمهایش مثل آنوقتها بود

انتطاری با عینک دوددی که  به خاطر عمل آب مروارید به چشمهایش زده بود ! آمدنش را اعلام کرد و او نشست کنار جمعیت!

شاعر ابرکوهی ساده میخواند و روان ، خیلی در بند قاعده نبود ولی به دل مینشست

اول مادر وآخر دلبر و میانه اینها خواهر و برادر و معلم!

مجری توانا بود در شعر

از همه تعریف کرد و از هرکسی هم به فراخور ظرفیتش انتقادی کرد!

جوان خوش صدا با آن صورت جدی ! رفت و زیبا و غمگین خواند

بلند شدم که بروم او هم بلند شد!

از دم در همراهیش کردم

با پسرش آمده بود که مثل جوانیهای خودش نبود

مرا هم یادش نبود !

کلاس حسین بخشنده بود یک عده بچه مثبت اهل ورزش!آن هم کیوکوشین !!

طلبه و دانشجو و بچه مدرسه ای که بیشتر از ورزش به خاطر خود حسین می آمدند آنجا !

آن وقتها او یک رده از من جلو تر بود، جوانتر و محکمتر

احوال محسن را پرسیدم .....

نزدیک بود محسن ! دوشکا را برگرداند سمت گردان و همه را بفرستد آن دنیا

چه میشد ولی !! آن همه شهید مانور که خدا به خیر کرد !!

از او خواستم به برادرش سلام برساند ..................

+ نگاشته در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۶;ساعت ;  نگارنده محمد حسن نجفی;  | 

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 1:02

صفحه بندی