نشده برای یکبار هم شده ، بیشتر از یک ساعت پیوسته درس بخوانم .. یعنی اگر سه ساعت هم بخوانم حتما بیشتر از نصفش را دارم کاری میکنم که به درس ربطی ندارد ...
قبلا ها تلویزیون و نوشتن و عالم هپروت !! الان هم فضای مجازی و مشغله!
هرچند رمان و کتاب مورد علاقه و نوشته های سیاسی اجتماعی را گاهی بدون اینکه زمان را بفهمم ساعتها میخوانم ... گاهی شده رمانی را دست گرفته ام و فقط برای امور ضروری کتاب را کنار گذاشته ام ..
همیشه همین بوده ...
فقط وقتی امر خیلی حیاتی میشود پیوستگی این ساعتها کمی بیشتر میشود که آن هم سرجمع ده بیست درصد فرق میکند ....تا وقتی دبستان بود که سهل بود ! بیچاره مادرم را یکبار خواستند بیاید مدرسه ! او هم به خیال شیطنت و تنبلی کلی به من اعتراض کرد ! ولی آمد و به من یک جایزه دادند که نفر دوم کلاس شده ام ! یک کتاب به رنگ آبی ! داستان روباهی که برای خروس شدن در خم رنگ رزی میرفت و رفقایش او را قبول نمیکردند
کلاس 5 هم بنده را یک بار به خاطر اینکه امتحان کلاسی را صفر شدم در مدرسه نگه داشتند ! یک معاون داشتیم با موهای داربندی ! از اینها که از یک طرف سر دو شاخ مو را بر میداشت میکشید تا آنطرف ! یک موتور زکس آبی رنگ هم داشت ! با کت چهار خانه !
ولی آخر سال شدم نفر سوم یا چهارم کلاس !! یعنی فقط وقت امتحان حواسم جمع بود ! البته نه برای امتحان خواندن ! فقط برای امتحان دادن ! هنوز برگه امتحان نهایی کلاس پنجم وامتحان سراسری که آنوقتها خیلی مهم بود را یادم هست ! اولین بار بود که این همه بچه را یکجا برای امتحان میدیدم .! و فضای مراقب و زمان مشخص و ....
الغرض تا سوم راهنمایی را همینطور رفتم !! امتحان سوم را افتادم در فضای جنگ و جبهه و آموزش و نفهمیدم کی کلاس شروع شد و کی تمام ! بین درسها جغرافی را نمره نیاوردم ! ولی هنوز عکسهای کتاب را یادم هست که در آن عراق اولین صادر کننده خرما بود ! نخلستانهای بزرگ
تجربه اول درس خواندن واقعی برای کنکور بود .. برای اولین بار در زندگی چند ماهی را هر روز درس خواندم ! آن هم شاید به خاطر رفقایی بود که با هم نشسته بودیم درس بخوانیم !
محمد خورشید که رفت حقوق خواند و الان برای خودش کلی برو بیا دارد ، با ما درس میخواند ! همیشه مسخره میکرد که تو چطور درس میخوانی؟ برای درس خواندن ده دوازده نفری شده بودیم و میرفتیم پارک برای درس خواندن ! روی سنگ جدول راه میرفتتم ! تخمه میشکستم و پوست تخمه ها را با پا میانداختم داخل جوب آب کنار جدول که خیابان پارک کثیف نشود ! تسها را همانجا میزدم
مثل الان که دیگر نمیشود از این مرحله بدون وقت گذاشتن گذشت .. باید یک کاری کرد که خطر ناک نشود ....
بروم درسم را بخوانم به جای نوشتن این اراجیف
...........
برچسب: درس,
نویسنده: بردیا قاسمی