خرید بک لینک

هوالمحبوب

صادق پرسید: میتوانی بروی دیدار روی ماه؟

گفتم : مگر سئوال دارد ؟

یادم آمد وقتی حضرت محبوب سالها قبل از این آمده بود برایش سرودم

ما که از روز نخستین به رخش دل بستیم

هرچه هستیم به یک جرعه نگاهش مستیم

شعر که نبود برای خودم بود و آن حال و هوا !ولی مستی دیدار روی دلبر فرق میکندبا مستی شراب ناب ! فرق نمیکند ؟

کفت: خبر میکنم

خبر داد و صبح 4 شنبه شدیم هم سفر با چند نفر یار همراه ! حسام خوش بیان و سید بزرگواری که از زمان مجتمع رزمندگان الغدیر او را میشناختم! آدرس داد که داماد محله ماست! و آقای نویسنده که با ادبیات خاص خودش حرف میزد و با هر موضوعی انگار باید خوب به تو حالی کند! از ابتدای موضوع و با استناد به سند و مدرک حرفهایش را میزد! جایشان میان جوانان خالی است که به دور از هر گونه موضع سیاسی سخن بگویند !

و بانوان همراه که شوق زیارتشان فرق میکند با مردان و بالاخره صادق که دیرتر از همه آمد ! مثل همیشه

رسیدیم تهران و سالن نمازخانه حوزه هنری ! باید به داریوش بگویم برود آنجا را ببیند ! موزه ای است برای خودش از ساختمان تا نقش هنرمندان بر در و دیوار آنجا، حاج رمضان دراز کشیده بود و در همان حال سلامی داد! حاج رمضان را اگر اهل شنیدن خاطره باشی میشناسی ! قصه او با حاجی سید جواد مدرسی ! روحانی بزرگوار عاشق رزمندگان و خاطرات کربلای پنج ، جاج رمضان تقریبا از اکثر عملیاتهایی که دیار ما هم در آن نقشی داشته خاطره دارد !

نزدیک تر که شدم تازه شناخت ! خوش و بش و گرم گرفتنش تازه شروع شد و مرور خاطرات با مرحوم حسین ابراهیمی ! برای عملیات نجات راپل ،او را امتحانی بسته بودند که ایمنی طناب را بسنجند !!

بعد از فیلم تنگه ابوقریب رفتیم که برویم دیدار روی حضرت عشق ! حاجی رمضان میانه فیلم گفت: شباهت به کربلای پنج دارد این همه اتفاق ! به نظر خودم جدای از تکنیک بالای فیلم و بازیهای خوب آن ! قصه دلچسبی نداشت ! حسام که کارتهای ملاقات را آورد معلوم شد خطای نوشتاری دارد حاجی رمضان عکس گرفت و فرستاد برای همسر ! او را خانم رمضان خطاب کرده بودند ! صادق و حسام هم کارتها به اسمشان نبود ! این قلم احتمالا بی دلیل نبود ! صادق گفته بود سهمیه را به خاطر حضور سران حذف کرده اند !!

قسمت باشد می آیند

مدت زیادی است هر کس حاجتی دارد حواله میدهم نذر حضرت دلبر کنند ! رد خور ندارد اگر حاجتشان شرعی باشد ! شما هم امتحان کنید ! البته میخواهم که نذر دعا وثنا را بگذارند برای امام زادگان ! باید دل کنده شوند از وابستگی برای خاطر دلبر وگرنه که تسبیح گرداندن که هنر نمیخواهد مگر چه هنری میخواهد ؟

و به سختی قسمت آنها هم شد ! کناره درب ورودی صادق و حسام رابه خاطر غلط اسمی و حاجی رمضان را به خاطر اینکه کارت شناسایی همراهش نبود ، راه ندادند ! ما هم که انگار نه انگار اصلا با آنهاییم !! سر به زیر رفتیم و نشستیم روبروی جایگاه !

خدا قسمتشان کرد و آمدند ! بیشتر از صادق و حسام دل نگران حاج رمضان بودم ! ولی اگر زیارت روزی شما باشد سنگ هم ببارد به مقصود میرسی

ساعتی مانده بود به اذان مغرب که حضرت ماه رخ نمود و جماعت به اقتدای نور جمالش قیام نمودند ! سیماهم فی وجوههم من اثر السجود ! نه با پینه پیشانی ! انگار مهتاب طلوع میکند

همه یکصدا فریاد که مست تولای اویند ! بی هیچ ریا و مصلحتی !اینجا همه اش اخلاص هست ! کهنه سربازهای جنگ و جوانهای جان بر کف ! خاطره نویسها رفتند برای تقدیم اثر ! ما که ندیدیم چه گفتند و شنیدند ! پیرمرد سید دعا کردروزی همه بشود که بروند و اگر مثل آنها اگر نوشته ندارند اخلاصشان را تقدیم کنند و بوسه بر صورت ماهش بنشانند

وقت نماز به نماز او اقتدا کردیم ،نماز با طمآنینه و وقار !فقط یک جا این حس را تجربه کردم ،پشت سر رزمنده طلبه عراقی که با سوز دل میخواند ! جای نماز خواندنش را پیدا کرده بودم و هر بار به بهانه ای به او اقتدا میکردم

نماز که تمام شد ! با جماعت رفیم که جلو تر بنشینیم ! نتیجه اش همان شد که هر بار در این دیدارها رخ میدهد ! جماعت انگار باید حتما در آغوش هم بنشینند تا دیدار بچسبد ! سن بالای کهنه سربازان مجبورشان میکرد که هربار پابه پا شوند ! مخصوصا سید همراه ما که از صبح نه مایعات خورده نه غذای درست و حسابی !

حواسمان به کلیپ نوحه آهنگران بود که دیدم حواس حضرت رهبر به سمت دیگری است ! خود آهنگران در سمت نگاه حضرت دلبر همراه با کلیپ میخواند ! خاطره هم گفت که رهبر به شوخی آغاز کرد و خنده بر لبهای جماعت نشاند ! !شاید مطالبه اش بود که آنها که خاطره میگویند خیلی رسمی نباشند ! میانه همه آنها که خاطره میگفتند دلاور اهل آبادان و سردار مرزبان این خواسته را برآوردند ! و خاطره شیر زن جانباز اهل آبادان که گریه و خنده را بر جان حاضران نشانید !

سردار مرزبان، اهل دیار لرستان بود و خوب از خجالت خاطره در آمد ! و خوب قصه مرزبانی را گفت ! دیگران خیلی رسمی بودند، امیران ارتش با لحن محکم و قد برافراشته ! انگار که باید در برابر فرمانده خود از ابتدا تا انتها خبردار بایستند ! پیرمرد سید بعد خاطره امیر ارتش با لحنی محکم از او تشکر کرد . رهبر هم سید را از شوخی بی نصیب نگذاشت و بعد آن کهنه سربازان اطراف سید منتظر صدای رسای او، مرتب تشویق به سخن میکردند که او هم البته به جای خویش صلواتی میگرفت و آمین به دعای سلامتی فرمانده ! امیران ارتش محکم و با نظم و مو به مو جریان خاطره را میگفتند ،هرچند زیبا بود ولی سید همراه ما را دو سه بار جابجا کرد !

نوبت که به سخن فرمانده کل قوا رسید !جماعت حاضر درخواست خاطره کردند ! رهبر یادشان آورد که ساعت گدشته است ولی در آخر خاطره را هم تعریف کرد

کاش به جای این همه سردار ! متولیان فرهنگ بودند و کاش به گوش جان بشنوند که رهبر چه میگوید ! عیب رهبر نیست که حد اقل بیست سال جلوتر از متولیان امور است ! کاش بفهمند آنها که نمیفهمند

این ها بعد از چهل سال در فکر مستند سازیند هنوز و رهبر میگوید نهضت ترجمه راه بیاندازید برای همه دنیا به همه زبانها ! برای مردم مسلمان آسیا و افریقا !

اینها در فکر جشنواره چپ و راستند و رهبر میگوید: کاری کنید که فیلمها را مردم دنیا ببینند ! اینها در دعوای من و او گرفتارند و رهبر میخواهد که تولید محتوا و فیلم را صد برابر کنند ! رهبر عزیز، دعا کن که خدا فهم ما و بقیه آنهایی که این حرفها میشنوند حد اقل ده برابر کند

رهبر در آخر هم خاطره ای گفت از همراهی با چمران در اهواز و رفتن به شکار تانک !

کجا رهبری به این ماه و مهتاب گیرتان می آید ....؟

خدا برای سالها نگهش دارد که هرچه نگاه میکنی جز امید در او نمیبینی ! امید به اینده روشن ! امید به فردای پرقدرت ،کاش از او یاد بگیریم حتی اگر از او پیروی نمیکنیم

برچسب: نویسنده: بردیا قاسمی تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 1:13

صفحه بندی