ولی اینجا میان خانه و زندگی این گونه نمیشود! هرچند اول برگشتن روال خواب و بیداری مثل همان دیار است ولی کم کم تغییر میکند و خواب میشود دیر وقت و بیداری به وقت یک نماز لب طلایی ! مهدی گفت بیا ورزش صبج ! سید جمال و مهدی از مدتها قبل هر روز صبح میروند دوچرخه سواری و من قبلا گاهی با آنها میرفتم ! این دو نفر شب هم میروند ورزش !
برنامه را تنظیم کردم و هرچند اولش سخت بود و دیر میرسیدم ولی نظم گرفت و الان مدتی است با آنها میروم !
با دوچرخه دور شهر میچرخیم و آخر هم میرویم مسجدی که آب جوش و نبات میدهند ! اسمش مسجد زاویه هست !البته نام امام مجتبی هم بر آن گذاشته اند ! خیلی قدیمی است شاید از صفویه !
ورزش و هوای دم صبح عجیب میچسبد ! ریه هایت را پر کنی از هوای خنک دم صبح همراه با صدای اذان موذن زاده که بلند گوهای شهرداری از میدانها پخش میکنند Tهمراه با ته مزه صدای اذان موذنهای نه چندان خوش صدای شهر از گلدسته های مساجد شهر که تعدادشان زیاد است و همه هم وقت صبح نماز میخوانند !
شهر ایمان همین است !
ورزش با این چیزها می چسبد ! باسلام و حال و احوال با ماموران شهرداری که مشغول نظم و نظافت هستند ! اغلب آنها با سلام و احوال پرسی گرم و گیرا ما را تحویل می گیرند
امروز دو سه نفر دیگر از جهت مخالف با دوچرخه میرفتند ! پسرک نتوانست شادی را از دیدن آدمهایی مثل خودش پنهان کند ! بوق ادامه داری کشید !!!!!!
سید جمال به جای مهدی که قرار است سور ماشین جدید را بدهد امروز ما را به کله پاچه مهمان کرد ! ولی خودش نخورد ! بهانه اش بود که دوست ندارد !
مگر میشود کله پاچه را دوست نداشت ؟
برچسب:
نویسنده: بردیا قاسمی