امسال اربعین نمیخواستم بروم کربلا,
نمیدانم چرا
میدانم ......
رفتم و همراهم یکی آمد که اولین بارش بود .. از دم مرز میخواست برگردد
شرایط سخت شده بود .. به او گفتم حرف از نیامدن نزن این راه را میرویم، این راه همین است و او هم آمد . گفت قبل از خبر من خواب آمدن را دیده است. باید او را بشناسید تا قضاوت کنید
رفتیم نجف یک ساعتی ماندیم و آمدیم موکب بین راه برای دیدن زواری که زخم راهشان نصیب دستهای ما بود برای التیام ! جوانهایی که خسته نمیشدند از کار
پیرمرد راه وبیراه می آمد داخل درمانگاه را تمیز میکرد .. همراه من عاشقش شده بود و از اخلاصش سیر نمیشد
موکب دار میگفت سال بعد اینجا را میکوبیم و دوباره میسازیم ..
به او یک تقویتی دادم .. با ما رفیق شده بود
موکب دار آنطرفی عصرها مینشست قلیان چاق میکرد و میکشید .. چای بی نطیری داشت
یکی آمد با این ماساژورهای کوچک پشت ما را ماساژ داد ..دخترک 5 سال بیشتر نداشت چشمهایش میپرسید راضی شدی ؟
ناراحت میشوند اگر غذایشان زا بگیری و نخوری !!
انگار همه زندگی آنها همین اربعین است و خدمت به زوار ! شهری پر از مردمی که همه هستی خودشان را گذاشته اند تا اربعین دستشان را بگیرد ...
ناراحت میشوند بخواهی یادشان بدهی ...
سیل جمعیت هست که میرود .. مثل آب روان .. مثل رود
فرق است که میان جمعیت باشی یا کنار آن نظاره کنی
در جمعیت قطره ای و در کنار آن دریا را میبینی که بیکران است و تمامی ندارد .....
خدا اراده کرده است که مستضعفین بر دنیا حاکم شوند و کسی به جز حسین و راه او خواست و اراده خدا نیست ..
برچسب:
نویسنده: بردیا قاسمی